۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

۰۱۷

امروز مادرم رفت مسافرت. قرار شد چهارشنبه و پنج‌شنبه من نهار رو درست کنم.
پدرم گفت: «امیر من آرزو دارما!»
خواهرم گفت: «بابا من امیدم رو از دست دادم.»
اما هیچ کدومشون نخواستن که غذا سفارش بدن برای اون روز.
:)

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

۰۱۶

«جوجه رو آخر پاییز می‌شمرن.» یا «سالی که نکوست از بهارش پیداست.» یا...؟

۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

۰۱۵

توی اتوبوس، بالای سر راننده، نوشته بود: «زندگی، مثل یک اتوبوسه. تا صندلی خالی پیدا کنی، به آخر خط رسیدی.»
دلیلی هست که اون راننده‌ی اتوبوس مونده.

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

۰۱۴

دختر با حالتی تهاجمی: «فکر می‌کنی از من بهتری؟»
پسر: «از چه نظر؟»
دختر: «یعنی از چه نظرایی فکر می‌کنی از من بهتری؟» باز هم باحالت تهاجمی.
پسر: «هیچ ایده‌ای ندارم. گفتم شاید تو بدونی که از چه نظر من ممکنه ازت بهتر باشم.»
دختر راضی از جواب پسر؛ دستش رو به سینه زد و در حالی که کمی چونش رو بالا آورد گفت: «خوبه.»
پسر پشتش رو به دختر کرد و دختر هم پشتش رو کرد که بره. پسر چند قدمی رو برداشت و بلند، اما با حالتی که انگار با خودش حرف می‌زنه گفت:‌ «آره، من دروغ‌گوی بهتریم.»
دختر در همون حالت خشکش زد و پسر با همون سرعت با لبخندی بر لب رفت.

۱۳۹۱ مهر ۲۷, پنجشنبه

۰۱۳

ترسو‌ترین گربه رو هم شب ببرین باغ، ایندیانا جونز می‌شه.

۰۱۲

عمری کردیم و هیچ‌کسی ما رو توی فیس‌بوک پیدا نکرد. تا وارد دانشگاه شدم هر کسی بود و نبود پیدام کرد.

۱۳۹۱ مهر ۲۴, دوشنبه

۰۱۱

لازم نیست حضور فیزیکی برای کسی داشته‌باشی. کافیه براش باشی.